پنجشنبه ۲۶ دی ۰۴
افسردگیم داره عود میکنه. بیشتر میخوابم این روزا. و دلم میخواد که وجود نداشته باشم. نمیدونم این روزا با این حالی که دارم چجوری کلاس رو بگردونم و پیش بچهها جوری وانمود کنم که انگار چیزی نشده. کاش نجات پیدا میکردیم.
افسردگیم داره عود میکنه. بیشتر میخوابم این روزا. و دلم میخواد که وجود نداشته باشم. نمیدونم این روزا با این حالی که دارم چجوری کلاس رو بگردونم و پیش بچهها جوری وانمود کنم که انگار چیزی نشده. کاش نجات پیدا میکردیم.
داره میشه ۱۰۰ ساعت که نت قطعه و من هنوز نتونستم با پارتنرم که اونور دنیاس ارتباط بگیرم. تو حالت عادیش هم کافی بود یه روز باهاش حرف نزنم تا کل روز بعد حالم بد باشه. تنها امیدم تو این دنیاس. عمرم. جونم. زندگیم. همهچیزم. ۶ ماهه که نتونستم لمسش کنم و تو بغل بگیرمش.
کی فکرشو میکرد بشینم فنفیکشن بنویسم؟ قبلیا رو همون یکی دو پاراگراف اول ولی میکردم. امیدوارم این یکیو تموم کنم.
حوصلهم دیگه واقعاً داره سر میره. دارم دیوونه میشم.
برگشتیم به دورانی که حتی تلفن هم نبود. یعنی خیلی سال قبل از تولدم. چیکار دارین میکنین؟